تبليغاتX
طوفانی اسیر در سکوت ساحل
 دلنوشته های دکتر حسابی
از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران)

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

|+| نوشته شده توسط الی در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
 طفلک مردا...
حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند !
زن باید سنگین و رنگین باشد
باید بیایند منت بکشند
من می گویم زن اگــــــر زن باشد
باید بشود روی عــــاشقیتش حساب کرد ..
... که باید عاشقی کردن بلد باشد
که جـــــــــا نزند
جا نماند
جا نگذارد ..
هی فکر نکند به این چیزهایی که
عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز !
که بداند مرد هم آدم است دیگر
گـاهی باید لوسش کرد
گاهی باید نـازش را کشید
گــاهی باید به پایش صبر کرد ...
حتی
من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد ..
تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد
بگذار دنبالت بدوند !
و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است یا مسابقه
اسب دوانی !
و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .
از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان ،
از صدایشــان . . .
پررو می شوند ؟
خوب بشوند !
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم !؟
مگر ما به اتکــا همین دستها
همین نگاهها
همین آغوشهـا در بزنگاههای زندگی
سرپا نمانده ایم ؟
من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم .
من نمی فهمم زن بودن با
سنگین رنگین بودن
با سکوت
با انفعال چه ارتباطی دارد !؟
من بلد نیستم در سـایه دوست داشته باشم !
من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند ..
من می خواهم
مَردَم
حتی اگر مردِ من هم نبود
دلش غنج بزند از این که
بداند جایی زنـــی دوستش دارد . . .
من می خواهم
زن باشم ...
بگذار همه دنیـا بداند
مردی این حوالی دارد
دوستت دارم هــای مرا
با خود می برد...!

|+| نوشته شده توسط الی در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
 
 
بالا